پارت چهل و یک :

صبح روز جمعه بود. الهه با بی‌‌حالی به زور پرهام را از خواب بیدار کرد و برای خرید نان به نانوایی فرستاد. به طرف آشپزخانه می‌‌رفت که ناگهان سرش گیج رفت. چشمانش را بیشتر باز کرد تا اطرافش را واضح ببیند. تلفن زنگ می‌‌خورد. به طرف آن رفت اما ناگهان تعادلش به هم خورد و روی فرش افتاد.
پرهام که دو سنگک خریده و سرحال بود، در را با کلید باز کرد و داخل خانه شد. الهه را صدا زد اما صدایی نشنید. با ت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    2

    رمانتون زیباست💜

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!